ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نوشته های یک پرستار



۱۳۹۸/۵/۲۸ اولین حقوق کارمندی????خیلی شیرینه ک آدم کار میکنه نتیجه زحمتشو میبینه با اینکه کمه ولی خب خیلی کارا میخوام بکنم امیدوارم ندا کم کنه تا دوتایی بتونیم ب کلی از هدفامون برسیم بچه های بخشمون خیلی خوبن من عاشق رشتممو اینو همه میدونن ک خودم چقد علاقه دارم ولی اون اولای کارم تو بخش با ی اتفاق واقعا برای اولین بار از رشتم بدم اومد خیلی هم بدم اومد نمیدونم ادم تو بضی شرایط با ادمای بی منطق زندگیش چطوری برخورد کنه ????ولی خیلی سعی کردم گریمو نگه دارم و موفقم شدم ????از بخشمون رفته بود و خیلی خوسحال بودم ولی دوباره اومد چن تا از بچه هارو بخشای دیگ دادن و و شیفتای مام از قراره معلوم خیلی سنگین خواهد بود تو این یه هفته از ماه ک سرپرستارمون مرخصی بود خیلی از بچه ها گزارش شدن من نیز از این قاعده مستثنی نبودم و دو سه بار شدم????ولی همش سر ننوشتن بود ???? و اما یه اتفاقی ک تازگیا افتاده یکی از بچه ها تو بخش ی عاشق دل خسته از مریضا پیدا کرده ک امروز واقعا داشت تلف میشد هی اینور اونور میرف قوربونش میرف ک کی میاد ????امیدوارم زودتر مرخص شه تا اینجوری اذیت نشه عشقای یک طرفه خیلی بدن ???? عاقامون الان در شیفت شب بسر میبره و من تو خونه تهنا و دلتنگ ????کاش زودتر صبح شه بیاد????
نوشته های یک پرستار
بعله از اونجا عنوان ک مشخصه نزدیک یک سال بعد???? راستش تا همین لحظه از زندگیم یه عالمه اتفاقای رنگارنگ افتادن ک نمیدونم از کدوم شرو کنم کلی اتفاق قشنگ و شیرین بضی وقتام یکم از رنگ قشنگیا کم میشد ک یادم نیستن????خبببببب مهمترینش این بودک عروسی کردیم????????۱۳۹۸/۱۲/۱ البته در اول و دوم بین من و عاقامون اختلاف نظر هس ولی میدونم ک ته دلش ب همون یکم معتقده????و اتفاقای جالب بعدش و چالشای بعدش در حوالی این روزامون کلی لحظه های قشنگ و فراموش نشدنی رو باهم رقم زدیم از مراسم اینجا گرفته تا مراسم خوی ک همه دوستا و استادمون اومده بودن حیف ک زود تموم شد و قبل عروسی هم ک خرید جهیزیه واقعا کلافم کرده بود دیگ از خرید خوشم نمی اومد ولی الان دیگ چیزایی ک قبلا مپقع خرید ب چشمم نمی اومد الان توجهمو سمت خودشون میکشن به هرحال اون روزام تموم شدن و ترم ۸رو هم ک گرفتیم ارومیه و بعد کلی اینور اونور با یه گروه.هم گروهی شدیم با اینکه هم گروهی های خوبی نداشتیم ولی باز خداروشکر همسرجان کنارم بود☺️بالاخره اخر ترم شدو فارغ‌التحصیل شدیمناگهان ارشد دادیم.و سرانجام ناگهان سرکار رفتیم ولی هرکدوم بیمارستانای جدا????هعیییییسر اینم کلی اینور اونور نشد ک یع جا باشیم‌ انگار رو پیشونی من نوشته بودن داخلی مردان و رو پیشونی عشق جان اورژانس ????من از ۱ام ب طور رسمی شدم یک عدد خانوم پرستار مهربون ک افتاده گردان پرستاری با فرمانده سخت گیر و همسرجان از ۲ام یه عدد پرستار مهربون و خوشتیپ و ماااااااه به طور رسمی پرستار شد.تتزگیا دیگ با محیط اونجا سازگار شدم مادرشوهر جان رفتن مکه و منم اینجا دیگ هم ب همسایه پایین کمک میکنم روزایی ک هم ک نیستم خب نیستم تو این مدت با گوجه های باغ برا اولین بار رب درست کردم اونم بعد شیف شب و بدو بدوهای بعدش ک قرار بود دوستم از خوی بیاد اینجا مهمونم باشه و نیومد☹️☹️خانوم خانوما فک نکن یادم میره ها ب هرحال اون روز دیگ از ۲۴ساعت فقط ی ساعت خوابیدم مامانم اینارم خیلی وقته ندیدم ????این ماهو ک گفتن تازه اومدی مرخصی ندادن این ماهم ک اگ مرخصی بدن مراسم اینجام و نمیشه برم الان چیزی ب ذهنم نمیاد شاید بعدن این قسمت دوباره مطلب اضافه کنم شوخی نیستا یه ساله در چند خط????
نوشته های یک پرستار

تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

وبسایت محرم وبلاگ شخصی محمود مرادی گُمش تپه شوراهـــای صنــفی دانشجویـــــان کـــشور خاطرات و تجربیات ساینا و شانلی | ناقوس ِ بیــ رنــگــی | سرگرمی 97 پس کوچه درمانگاه بیماریهای نشیمنگاهی فروشگاه سایت بلاگ بیست